تمامش کردم ........
|
||
تنها سکوت باقی می ماند و بس................و دلی که ....
چه لجی کردم ...................اينجا را هم ازم گرفتی..........................
بدم می آيد انسانی فقط با جملاتش زندگی کنه ............اينجا را هم ازم گرفتی ............اما من را هرگز خوب بودن کاری است که من باورش ندارم که بتوانی ....................اين هم باز يکی ديگه از پروژه های توست که در دست اقدام هست ...............نمی زارم نمی زارم ................. تنهام بزار ...........اينجا مانده بود که آن را هم گرفتی اما روحم باورم و خودم را هرگز.................آهای ۱۱ تو چه ساده ای .....................نمی خواهم هيچ کس را هيچ چيز را ............
باورتان ندارم همه دروغ هستين همه همه
سلام
اعصابم به هم ريخته اين سومين متنی هست که می نويسم و پاک می کنم ....چون در گير شدم می دانی چرا چون بين خواسته خودم و اطرافيان مانده ام ... می دانی چندين سال پيش وقتی فقط ۱۲ -۱۳ سال داشتم و يه ضربه شديد روحی خورده بودم ...به هر آدمی که التماس کردم بماند درکم کند بفهمه چی ميگم و........هيچ کس نماند و من تو آن دوران قسم خوردم که بياموزم وقتی انسانی کمک خواست فرصت خواست و... بمانم ...........در اصل قانون درخت از همان جا ساخته شد(قانون درخت :برای همه سايه باش و دريغ نکن حتی برای هيزم شکن)و امروز به خاطر همين قانون در گير شدم .........آره فرصت دادم اما در دلم چيزی نمانده ....آره دوست دارم اما توانی ندارم ....دلم فقط تنهايی می خواهد تنهای تنها...دلم می خواهد بزارن تا ابد تنها باشم ....تنها برم تنها بيام ........به آن خدايی که نفسم داد قصد ندارم کسی را بيازارم اما نمی خواهم توی زندگيم آدمی جدی باشه و نقش جدی داشته باشه پدر مادر دوست صميمی همسر خواهر برادر و........... می خواهم همه فقط آشنا باشن فقط به خدا از هيچ کس هيچی نمی خواهم ........به اين روز رساندنم تنها چيزی که می خواهم اين هست که رهايم کنند تنها چيزی که می خواهم اين که برونند ..................................تو را به آن خدا که عزيزترين ....نه می خواهم آزار بدم نه می خواهم کاری کنم و يا بد باشم می خواهم تنها باشم تنها تنها .........تا ابد ...
نمی خواهم دلی را بشکنم اما دلی که سوخته زبانش تند هست و من می دانم زبان تندی پيدا کردم ديشب دوستی را رنجاندم به خاطر اينکه تنهايم نگذاشته و روزی هم مردی را خواهم شکست که رهايم نمی کند ........می دانی همه فکر می کنن که می توانند برم گردانند اما می دانی....من ديواری به دور خود ساخته ام که از وجودش لذت می برم ............................................................................
اين ديوار را برايم بگذاريد بارها سعی کرديد برايم درمانی بيابييد که هر بار بدتر از بار قبل آزارم دادند اين بار به دنبال راه حل نگرديد ...............تنها راه حل تنهايی هست برايم تنهايی ابدی که بهم امنيت بدهد نه تنهايی مقطعی که عصبيم کند ......دلم می خواهد با هر کس می خواهم رفت و آمد کنم اما به عنوان يه آشنا هفته ای يه بار يا حتی ماهی يه بار ..........
دلم می خواهد بعضعی اوقات فقط سری به دوستی قديمی بزنم يا برم ساعت ها راه برم ........توی ماشين بشينم آهنگ گوش کنم و گريه کنم برم بالای کوه سيگار بکشم mp3 playerرا بزارم تو گوشم پياده تمام خيابان ها را متر کنم و فقط فکر کنم برم جاهايی که روزگاری پناهگاهم بوده برم شير خوارگاه برم کوچه خاطره ها برم بهشت برم پاتوق و....................اما هنوز قدرت اين کار ها را در خودم نمی بينم آنچنان کوبيده شده ام که تنها قدرتی که برايم مانده در خانه بودن هست فرار ار تلفن و پناه بردن به تخت مامان شبها که کابوس می بينم .................دست دوستدارانم درد نکنه خوب کوبيده شدم................
نمی دانم نمی دانم که چرا ندانسته اين کار را کردن .........................
می دانی دلم می خواست آن روز که بهم گفته شد آدمی که پای چوبه دار ميره اگه التماس کنه خانواده مقتول می بخشنش .....و به من گفت تو نمی بخشی.....چقدر دلم می خواست بگم آره می بخشن اما آن آدم تا آخر عمر ميره زندان ....من نيز همين کار را داشتم می کردم جدا شدن از من راحتر بود تا يه عمر زجر کشيدن و نداشتنم اما نفهميد مثل هميشه ...................چقدر دوره چقدر .....
چقدر خواستم نقاشی را يادش بدم تا به اين باور برسه مداد رنگی ۱۲ رنگه نه دو رنگ سفيد و مشکی .....چقدر خواستم بياموزه که آدم ها هم همين هستن شايد در کاری سياه باشن اما در کارهای ديگه سفيد آبی زرد قرمز و.... اما نياموخت نياموخت و نمياموزه...................................................................
چقدر دلم خواست به دوستی بگم ..........زندگی ......بدون چارچوب زندگی است با چار چوب زندان خود ساخته می شود اما .....نشد....
چقدر دلم می خواست بدانند .....خوب بودن سخت تر از قانون مند بودن هست .....
.و.....................حالا بايد بگريم که ديگر نمی خواهم با آنانی که دوست داشتم باشم ديگر نمی خواهم .................................................................
نمی خواهم .....نمی خواهم ..............................
کاش اين شعر را می فهميدن....
کار ما نيست شناسايی راز گل سرخ کار ما اين است که در افسون گل سرخ شناور باشيم ..................................
اما آنان خواستند بفهمند دليل بياورند درک کنند نفهميدن بايد غرق شد زندگی فهميدنی نيست حس کردنی است ..........نفهميدن و همين نفهميدن من را شکست ..............
ای دل مهربونم
سلام
خوب آمدم کمی بازم با تو که هيچ کس من هستی حرف بزنم بگم چه ها به سرم آمد و چه ها شد ......
خواست با هم حرف بزنيم .خواست دوباره دست بديم .نمی دانم می داند يا نه نمی دانم نمی دانم و مشکل اينه که نمی توانم نمی توانم نه به معنی اينکه نمی خوام نمی توانم .............اما ازش مهلت خواستم و پذيرفت نمی خوام غم اش بدم در اين حد نيستم که بتوانم غم اش بدم و محمد می شناسه من را ...............خدا کنه بتوانم و به زندگی بر گردم اما اين را می دانم ....................حالم جدا بد هست .......
خدا در کنارم هست و اطرافيان می خواهند همه بی اعتمادی که به وجود آوردند را از بين ببرند ...............نمی دانم
اما فکر زندگی با محمد آزارم می دهد دلم نمی خواهد با هم بريم توی خانه خودمان جدا کشش اين يه موضوع را ندارم می دانی دلم می خواهد مثل يه دوست صميمی در کنارم باشه مرد خوبی هست و اينم می دانم تنها مردی هست که می تواند با من و اخلاق هايم کنار بياد اما اينم می دانم با آزار هايی که ديدم الان نياز به دوست دارم نه به همسر .......نمی دانم احساسم آنچنان داغون شده که کم آوردم ........اينو ميدانم که محمد اين صفحه را می خوانی به نظرم اشکالی نداره چون جرمی نمی کنم حرف هايم را می زنم .....................................ول کن مغزم قادر نيست کلمات را درست کنار هم بچينم و حرف بزنم نمی دانم فقط اين را می دانم آنچنان داغونم که کشش ندارم نه کشش گير دادن دارم نه کشش درک نکردن بحث توضيح و................................ می دانی وقتی دچار بيماری عدم درک می شويی ديگه نمی شه کاری کرد .......وقتی بهت گفته می شه فشار عصبی تو را به جنون می رساند و برات زهر هست آنوقت می خواهی يه بارم شده از خودت دفاع کنی ..........
نمی دانم نمی دانم فقط می دانم خيلی خسته هستم ....دلم می خواهد حالا که فرصت به اطرافيان دادم که جبران اشتباهات نا خواسته خود را بکنن ....اشتباه نکنن چون اين بار با هر علاقه ای مجبور به رفتن هستم مجبور به تمام کردن همين ارتباط کم می شوم .............
خدايا خودت دردم دادی غمم دادی توانم را نيز بده ..................
اما می دانم اگه اين بار نکشم ديگه جدا چيزی کم نگذاشتم اينم می دانم .....توی صبر الگويی شدم که حال خودم از خودم به هم می خوره حتی توی بخشيدن .....
اما يه منطق دارم فرصت دوباره بده اما ۳باره هرگز..................
نمی دانم نمی دانم ..........................................................................
خدايا ديدی ديدی آخرش بی رحم من شدم ............ديدی محمد بابا را شکستم (پوزخند)ديدی حق طبيعی اش را ازش گرفتم که با همسرش همبستر شه (پوزخند)ديدی لطف کرد گفت حاضر از اين حقش بگذره (پوزخند)حالا به درک با همسرش چه کرده ( پوزخند)........حالا به درك گريه كار هر شب همسرش بوده و آنها فقط يه باره گريه محمد را ديدن ..........حالا به درك چه بر سر همسرش آمده ......ای ای ای ديدی محمد مامان چه جوری التماس می كرد ؟ای ای ای اما تو محكم نشستی و به سادگی گفتی نه!!(نظر بابا) ای خدا ديدی دنيارا ؟ديدی وفا نداره ديدی بخشيدن يه وظيفه شده و اگه نبخشی همه می گن كينه ای هستی ای خدا ديدی ديدی من ديدم خوبم ديدم ...........ديدی همه به سادگی ميان توی دعوا حق را می دهند به اونی كه به ظاهر مظلوم تر هست و می روند ....اما آيا واقعا مظلوم قصه ما محمد بود يا گريه هاش اونو مظلوم جلوه داد ؟خدايا اينا كدومشان گريه های منو ديدن ؟كدومشان؟آره من هميشه بخشيدم اما اين بار كه نبخشيدم دليلم كينه نبود به خدا منم حقی دارم؟!!!!ندارم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ای خدا چرا نميفهمن زن مطلقه تو جامعه ۱۰۰ برابر بيشتر آسيب ميبينه تا مرد مطلقه !!!! فكر می كنن من لذت بردم از اين انتخاب؟.............................ول كن همه نگران محمد هستن كه داره پر پر ميشه!!!!!!!!! (پوزخند)منم سكوت را دارم به آغوش سكوت پناه می ببرم...............................................................................
خدايا
حقم نبود اما شكر كه تو هستی كه تو هميشه بودی ................
ای ای ای ای
(فردا ميريم محضر به همين سادگی به همين سادگي........
عقد:۱۲/۹/۸۳
طلاق:۲۸/۶/۸۴
)
خداحافظ
سلام
خدايا خدايا .............انگار توی کما هستم .....ناراحتم می کنن آدما وقتی می گن کوتاه بيا آزارم می دن ................آزار .......به سادگی نفس کشيدنشان می گويند کوتاه بيا .....اصلا هم يه موضوع را درک نمی کنن کوتاه آمدن من برابر مردنم هست ............مردم ساده می آيند حرفی می زنن به خيال خودشان خوب و می روند پی زندگيشان .............................................زجر تجاوز را شما تجربه کردين ؟زجر تحقير را زجر کوبيده شدن شخصيت را زجر گم شدن را زجر هيچ بودن را و......... نه نه فقط از دور به نمايش خوشبختی من که در آن من خوب نقشم را بازی کردم را ديدين و الان می کوييد نه نکن ...................................................
ساده ..................نيستم که ساده می گوييد برگرد ببخش! تنها چيزی که مانده توی آن زندگی پيشم جونم هست که اگه ببخشم تمام می شه می دانی؟من آدمی نيستم که با يه حرف اين جوری بشم ......................عيب نداره شما هم نفهميدين عيب نداره تو اين دنيا اين واقعی ترين حقيقت هست اينکه تورا هيچ کس نميفهمد.......
ماه بالای سر تنهايی است..................................
و باز سهراب
سلام
روزی ديگر و باز من و زندگيم .....می دانی دارم کم کم زنده تر ميشم مسخره نيست ؟تو اين شرايط من حالم خوب باشه؟به هر حال می دانی پيغام پشت پيغام ومن باز سکوت می خواهم فردا حرف بزنم می خواهم فردا به اونی که غرورش را گذاشت وسط و حرف زد بگم نه ......می دانی چرا؟چون حتی آنقدر معرفت نداشتن به اونی که واسطه قرار دادن راست يکی حسادتش را با سرپوش صلاح ديد پنهان کرد و ديگری با گفتن اينکه من نمی دانم چه اشتباهی کردم اما هر چه آزاده بگه و تعهد می دم و.............. اما حتی اگه ۱٪ می خواستم کوتاه بيايم با اين وضع نمی شه ...............امروز دوستی می خواهد با من حرف بزند تا جلويم را بگيرد اما ديگه خيلی دير است چون برای اولين بار اين منم که خودم به تنهايی بدون در نظر گرفتن اطرافيان می خواهم حرف بزنم .....می خواهم نه بگويم ..............می دانی نه لجبازيه نه کينه و......همش منطق خالصه برای همين تا فردا صبحم حاضرم بحث کنم چون تصميمم را از رو هوا نگرفتم .........
می دانی از چی دلم می سوزه آدمها خيلی دير می فهمن که همه چيز قابل برگشت نيست و تا ابد زمان ندارند ...................
(يه روز می ياد که دنبالم بگردی اونوقت که می فهمی باهام چه کردی ...يه روز مياد با چشم گريون بپرسی من کجام از اين و از آن )
می دانی باور نمی کنن که آزاده اوسطوره بخشش اوسطوره صبر باز نگردد و برود .......اما يه چيزی را نفهميدن آزاده هم انسان هست روزی خسته ميشود از داد از زور از دستور از گير دادن از مسخره بازی از خودخواهی از تحمل خود بزرگ بينی يک نفر ......و ..... به هر حال يا فردا يا پس فردا حرف خواهيم زد ......
به زندگی بعدش که نگاه می کنم راه را دشوار می بينم اما به اينم فکر می کنم باز آرام ترم ........من نمی توانم شخصيتم را عوض کنم تو که خدا جونم می دانی با چه سختی ساختم اش و با چه بهايی ...............
آنها هم روزی می فهمند ........................................................
دلم سفر می خواهد و کمی خواب خسته شدم از فکر کردن و در نظر گرفتن همه جوانب ..خسته شدم از روی هوا بودن می خواهم اين موضوع تمام شود و من زندگی جديدم را شروع کنم ......می خواهم ويالن بزنم دوباره می خواهم ساعت ها سهراب بخوانم زير درخت ...........می خواهم شب توی حياط خانه دراز بکشم و آسمان را ببينم ميخواهم مثل قديم اسباب بازی هايم را بردارم و برم حمام و ساعت ها بازی کنم ....................می خواهم روحم را که اين همه آزار ديده را رها کنم تا کودکانه زندگی کند نه.............................
روزی ديگر باز خواهم گشت من توانم بيشتر از اينهاست ............تو و من می دانيم....
سلام
بازم منم آره خود خودم آمدم که يه کم بازم حرف بزنم .....................
من بی رحم نيستم ولی نمی توانم ببخشم موضوع اصلا موضوع نخواستن نيست نتوانستن هست.......................................................................
اه ول کن حال حرف زدن ندارم ميرم کتاب بخوانم حالم بهتر شه
اههههههههههههههههههههههههههههههههههههه
سلام بازم يه روز ديگه و باز هم منو درگيريهام....................
خدايا چرا کسی را که برام عزيزه را واسطه قرار دادن ؟چرا دلم را به درد آوردن؟ چرا اينجور گريه و خواهش می کنن؟چرا ؟چرا ؟چرا؟ دلم بد جوری گرفته!!!!!
می دانی !!!حداقل تو می دانی چه کشيدم که امروز نمی بخشم می دانی حداقل تو می دانی که چه حالی شدم می دانی توی آن خانه چقدر افسرده شدم می دانی .....
می دانی خانه ای که روزی پناهم بود برای گريه هام ترسم تنهاييم ماه ها شد
زندانم جايی شد
که بار ها شب ها گريه می کردم بارها تنها بودم بار ها پشت پنجره اش
گريه کردم و طلب مرگ کردم حالا اعضای همان خانه می خواهند برگردم......می دانی بد جوری آزارم دادن ديشب ازم خواستن که ببخشم و من سکوت کردم چون که ديگه چيزی برای بخشيدن نداشتم .............فقط جونم مانده اونم که فکر کنم حقم هست برای خودم نگهش بدارم....نمی دانم نمی دانم دلم نمی خواهد کسی به پام بيفته نمی خوام کسی برای ماندنم خواهش کنه اونم کسانی که خودم همه چيز برايشان گذاشتم اما ديگه ندارم چيزی برای گذاشتن .......نمی توانم نمی توانم ...........خدايا
چرا چرا چرا آدم ها به اينجا می کشن همه چيز را ......عاقبت هم من بيرحم به حساب ميام ديگه ......ای دل مهربونم!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱
گريه دارم داد دارم حرف دارم شکوه دارم ....................
بازم به اين شعر رسيديم .......اين آهنگی هست که همه تو عمرشان چند باری بهش می رسن
آهای مردم دنيا گله دارم گله دارم من از عالم و آدم گله دارم
.......................................
امروز روزشه و من نگرانم ......................................................................
........................................................
خدا هر چی صلاح هست همان بشه ..............
تا وقتی کوه پشتمه رودخانه زير پام دستام قوی شانه هام محکم عشق تو دلم برق تو چشام کم نميارم .........................گريه می کنم .....می ترسم..........فرار ميکنم .............. سکوت ........اما کم نميارم تو مرام ما کم آوردن خيلی زشته اما بد جوری تونستن ناراحتم کنن ول کن آزاده
يالا يالا بلند شو ببينم آهان سرتو بگير بالا محکم جلو را نگاه کن دستت را بزار رو سينه ات می زنه يعنی تو زنده هستی ............حالا برق را بريز تو نگاهت ........يه نفس عميق ..........به گوشات اين قدرت را بده که هر حرفی را بشنوه وبه دهانت قدرت بده حق بگه و به روحت که پرواز کنه .............................
اونا کم ميارن تو خيلی چيزا رو پشت سر گذاشتی اينم روش ............به شانه هات افتخار کن که زير اين همه بار می لرزه اما نمی شکنه ............
برو و نترس ..................................
آزاده ببين چه اسم پاکی ....................................برو دريا شو بزرگ شدن درد داره تغيير هم گريه دار ................
سلام نمی دانم چی شده دچار کما شدم ........................................
سکوت شدم با يک دنيا گريه من اونی نيستم که مامان بابا می خواستن ای خدا .........
چه کنم ؟ ديروز اين دکتر هم تا حدودی نا اميدمان کرد نمی دانم ناميد کرد يا اميدوار ...می دانی جواب رد دکتر مامان اينا را ناراحت و من را خوشحال می کنه و من نمی دانم چه کنم .................فقط می دانم طلاق اجباريست ....اما در ادامه اين تنهايی را چه کنم نمی دانم دوستی می خواهد در اين مسير همراه ثابتم باشد و من نگران آينده او نمی خواهم برايم بماند و از آرزو هايش چم بپوشد چه کنم چه کنم چه کنم راستی فردا يه آزمايش هست و يه جواب آزمايش خدايا ...............................
من زورم زياده اما اطرافيانم نه و من نگرانم .................
تا آخر عمر تنها..........کمی می ترساندم .........اما از طرفی آرامشم می دهد .........
می دانم درد هايم اندازه خودمه ...........
دوستی گفت اگر نقطه اسمت را برداری جالب می شه چقدر دوست داشتم
ازاده =اراده
ای خدا
سلام به دل پر از غمم
ای ديدی باهات چه کردن ....می دانم تقصير خودم بود اما بد کردن خيلی هم بد کردن ...... حالا دارند ار احساساتم استفاده می کنن smsمی دهند و دلم را پر از غصه می کنند با محبتی با من حرف می زنند که تمام اين چند وقت بارها التماس کرده بودم و.............
اما دل کوچک من بد جوری شکست و حالا ديگه دل نداره که بخواهد ببخشد و يا بر گردد و يا فراموش کند ....................................فقط می تواند سکوت کند ..........
ای خدا ........عيب نداره من که هنوز زنده ام خانواده هم مثل شير پشتم هستنند و دوستم می دارند......می دانی تا بخ حال بدی را باور نداشتم اما حالا حس کردم يا شايدم اين بدی نبود به هر حال هر چه بود دردم آمد............
ولی هنوز من آزاده هستم و اين مهمه هنوز همان آزاده ای هستم که وقتی پيرمرد در اتاق را باز می کند که به گل ها آب دهد دلم می لرزد و با صدای رسا می گويم سلام پدر جان صبح بخير...............هنوز همان آدمی هستم که کودکان بی هيچ ترسی از سرو کلم بالا می رفتنند .....هنوز همان آدمی هستم که با ديدن پدرم عشق توی وجودم می ريزد هنوز همان آدمی هستم که با شعر سهراب تمام دلم به لرزه می افتد هنوز همان آدمی هستم که با جرات اما پای لرزان روی کوه می ايستم و وجدانم آسوده هست که کم نگذاشتم ........................................
من هنوز زنده هستم ..............
من آزاده هستم.....................................................
سلام
نمی دانم دقيقا چه وضعی دارم ديروز رفتم و شناسنامه ام را از خانه آوردم که بعدا مشکل ساز نشه...وقتی رفتم توی خانه ديدم تميز شده و کلی عکس هست و يه کارت تبريک عيد که خودم بهش داده بودم روی تلويزيون بود ....می دانی می خواهند ....از طريق احساس برم گردانند اما دل من ..........ديگه پيشش همه چيز تمام شده ....
می دانی آدم ها خيلی دير می فهمند که امکان داره آدم ها برونند ........اين باور وقتی شکل می گيره ديگه آدم ها همه چيز را زير پا می زارن
ول کن ناراحت می شم الان حرف بزنم
سبز باشيد ما هم خواهيم شد
خدايا
بنده هايت نمی دانی چه کردن با دل مهربانم ....تا به حال شده کسی به پايت بيافتد و تو رو بر گردانی و در خلوت به گريه بی افتی؟من از جمعه حالم اين بود ....
همسرم را از خودم راندم چون واقعا زندگی با او برايم سخت بود ...و هست ...امروزم رفتم شناسنامه ام را آوردم که برای طلاق دچار مشکل نشوم .....و همه فکر کردن شايد دارم زود تصميم می گيرم اما من به تصميم خودم ايمان دارم و بهايش را می دم که يک عمر من را يک زن مطلقه بدانند اما از چيزی که باعث نابودی شخصيتم بشه را از خودم دور کنم کن به خودم و قدرتم ايمان دارم .....
جالبه امروز نمی توانم ادبی بنويسم و کلمات را به رقص در بيارم .........................
مخصوصا با اتفاقاتی که ديروز افتاده .......من به کسی که به پاهايم افتاد نه گفتم ....شايد به نظر خيلی ها بی رحم بيام اما وجدانم به من حق می دهد .....
می دانيد انسان هايی به نابودی کشاندنم که انسانيت آخرين درس زندگيشان بود....
ديگر گريه نمی کنم چون جرمی نمی کنم .....داد نمی زنم چون کسی کاری نمی تواند بکند غم نمی خورم چون بزرگ شدن و پوست انداختن درد دارد ....و بهای آرامش روحی من اين هست که يک عمر نام مطلقه را به دوش بکشم و اين هيچ ترسی در من نميارد .........چون آدم ها به سادگی رای ميدهند....ولی من به سادگی نمی شکنم ..........................
به هر حال آرامش بهايش سنگينه و من خواهم پرداخت........................
من نام آزاده را بر دوش می کشم بايد نامم به من بيايد ..................................(چقدر الان که به نامم که نوشتم نگاه می کنم لذت می برم )
با ايمان می گويم می دانم دارم چه می کنم ...........................
دوستی گفت غم هر کس به اندازه توان اون شخصه......پس از زور بازوم خوشم آمد ....
سلام
همه چيز از يه دعوای ساده شروع شد از آزار ديدن من از يه موضوع و............ناگهان همه چيز به هم ريخت امنيت و آرامش ظاهری ........
می دانی آنوقت بود که اطرافيان من فهميدن حس ها و رفتار هايی را که ۲۲ سال رد کردن ناشی از بيماری پنهان بوده که ندانسته اند....و هنوز هم نمی خواهند باور کنند من نيز نمی خواهم و نمی خواستم اما حالا که در گير شدم می خوام بفهمم تا چه حد هست و........... به هر حال زندگی زناشويی حسابی به خطر افتاده همسرم هنوز کامل نمی داند اما من و مامان و بابا تا حد زيادی فهميديم اما مامان و بابا اميدوار هستن درمان بشه و من می دانم که نميشه فکر نکن نمی خوام نميشه شايدم واقعا نمی خوام ..........
می دانی حالا که فکر می کنم می بينم لحظات زيادی رنج بردم از اين بيماری اما به علت مخفی بودن همه من را رد کردن حتی خودم .....نمی دانم نمی دانم فقط می خواهم از اين حس رها شوم می خواهم همه چيز را کامل بدانم تا ببينم چه بايد بکنم .............................................
همه بی تقصير تقصير داريم.........................
می دانی اگه جواب آزمايش ها هم درست باشه چه تنهايی ابدی خواهد بود؟؟؟؟
دوستی ...يعنی تنها دوستی که می داند چه خبره ميگه می ماند اما من .........؟؟؟
تنهايی ...چيزی که الان واقعا ترجيح می دم فعلا که از جمعه تا به امروز در خانه کودکيم هستم و فکر کنم ماندگار شوم ............
خدايا من دوست دارم حقيقت باشه اما از بعدش کمی ترس دارم....اما بی گناهم و اين به من روحيه می دهد ....
خدايا مرسی که حرفهايم و خواسته هايم به حقيقت پيوست..........مرسی
می خوام طلاق بگيرم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
چه قدر می ترسم مخصوصا حالا که دانستم....................................
بايد بلند شوم کسی نبايد بفهمه ..............
بازم آمدم که حرف بزنم ....
ساعت ۱۱ بايد برم سنوگرافی خدا کنه نه کيست باشه نه عفونت .............
مهم پيشم يه چيزه ......نامم باشم اگه چيزی بود به کسی نمی گيم و مثل راز نگه می داريم ..............
وای حسام کامل هست هر حسی می کنم واقا همان هست ترس ترسه عشق عشقه و دلهره همان دلهره به معنای کامل هست ............
همه چيز جای خودشان .....فقط منم که جا ندارم ....مثل صندلی بازی به من صندلی نرسيد..............
شما چی ؟بهتان صندلی رسيد تو زندگي.............
وای از دلشوره ديدنش دلم عين ماشين لباسشويی داره می چرخه دارم از استرس می ميرم !!!!
من تا به حال هيچ وقت اين جوری نبودم ...................................وای باورت می شه نمی تونم نفس بکشم حتی؟.....خدا جون ....چه حس هايی را دارم تجربه می کنم ....خدا کنه لايق اين همه هيجان و لذت باشم............................
دوستی گفت از خيانت دوست قديميم حرف بزنم ..........می دانی دوست من وقتی زمان بگذره آدما هم ميگذرن و فراموش می کنن ......................... تو نيز فراموش کن می دانی تو اين زندگی به اين نتيجه رسيدم ببينم اما بگذرم .... در غير اين صورت هيچ کس نميگذره ..................
به هر حال من شادم چون دقيقه های بی معرفت که تکان نمی خوردن تکان خوردن و وقت ديدار رسيد ۱۰ دقيقه مانده فقط!!!!!!!!!!!!!!!!
برای شما هم خواهان اين حس ها هستم ...............
دلتنگيم تمام شد امروز می آيد ...............